چهار بند بی‌قواره برای درگذشت چاک بری

076.Chuck_Berry_1972

نویسنده ی مهمان/ محمدامین کمیجانی: در بخشی از اجرای قطعه‌ی «رول اور بتهوون» در کنسرت یادبود چاک بری در شصت سالگی‌‍‌اش، بری در گوش کیت ریچاردز، گیتاریست میهمانش چیزی می‌گوید و ریچاردز با تکان دادن سرش نه می‌گوید و به نواختن گیتارش ادامه می‌دهد و بری با خنده‌ای کاریزماتیک و گرم به پای میکروفون‌ش برمی‌گرد. در گقتگویی ریچاردز میگوید بری در میانه‌ی اجرا نابهنگام از او خواسته تا از گامی به گام دیگر برود و او سر باز زده. خودانگیختگی و بداهت ویژگی موسیقی بری است همان اندازه که سادگی و مردم‌پسندی ویژگی موسیقی اوست و شاید جمع این دو عنصر است که راک اند رول بری را شکل می‌دهد. بری می‌گوید آن چه که در راک اند رول دوست دارد آزادی‌ست، نداشته‌ی پدران رنگین‌پوستش و این تپش حس و جنبش، از دل همین فقدان می‌جوشد.

 موسیقی سیاه‌های امریکایی، جز، بلوز، سول، فانک، آر اند بی. موسیقی سفیدهای امریکایی، کانتری، فولک، فولک راک، راکبیلی. شکاف معنادار بین دو رنگ در تاریخ موسیقی معاصر امریکا؛ تا جایی که از شنیده نشدن سیاه‌ها در خانه‌های سفیدها گاهی پیش می‌آمد که سفیدها ترانه‌های سیاه‌ها را بازخوانی میکردند و بین هم‌رنگانشان به شهرتی میرا می‌رسیدند. نمونه‌اش پَت بون که «توتی‌فروتی» و «سالی قدبلند» لیتل ریچارد را دزدید و در ایستگاه‌های رادیویی نشویل برای مدتی شنیده شد. نقش تاریخی چاک بری در اینست که پلی بین فرهنگ سیاه‌ها و سفیدها شد. جایی که دیگر سفیدها هم به موسیقی یک سیاه گوش می‌دادند و مانند تی‌بون واکر، المور جونز و هاولین وُلف یعنی پیشینیان بری از گوش سفیدهای امریکایی آن سال‌ها به دور نماند.

ریتم‌ بوگی گیتار، ترکیب بدیع کانتری و بلوز و آر اند بی، پیشگام بودن در سنت ترانه‌نویس/خواننده، اجرای نمایشی، حس شوخ‌طبعی و رقص پای معروف به داک‌واک. این‌‌ها ویژگی‌های مشهور بری است ولی صدای نوازندگی گیتارش یکی از مهم‌ترین امضاهاش است. صدای نرم و رنگ گرم نواختن گیتارش مثل تکان خوردن زنگ بود، روان و سریع و ساده درست همان‌جور که نواختن جانی بی گود را وصف می‌کرد.

در پشت صحنه ی کنسرت یادبودش به وقت تمرین با خشم، گروه کارگردانی را از ور رفتن با آمپلی فایر سرزنش میکند و در جواب کیت ریچاردز که صدا باید در فیلم خوب باشد که آیندگان صدای تو را درست بشنوند می‌گوید اینجا مهم است که خودم صدای موسیقی‌ام را چطور می‌شنوم و وقتی ریچاردز می‌گوید پس از ما این سندی‌ست برای دیگران می‌گوید هیچوقت نخواهم مرد. جاودانگی. چاک بری جاودان شد و همانجور که جانی بی گود را تشویق به جلو رفتن می‌کرد موسیقی‌ خودش هم به راهش ادامه می‌دهد.

Chick Corea – Return to Forever 1972

chick_corea-promo-650

-نویسنده مهمان: سپهر دانایی فرد/ چیک کوریا را عمدتا بواسطه ی فعالیت ها و دستاورد های چشمگیرش در فیوژن جز می شناسند. کسی که در دهه ی 70 به همراه رفقایش همچون مکلافلین و هنکاک گام های بزرگی را باضبط آثاری استثنایی برداشتند . همینطور رکوردهای بی نظیری چون bitches brew و filles de kilimanjaro در قالب بند مایلز دیویس بزرگ که به هیچ روی نمی توان از آن چشم پوشید چرا که خود دیویس از پیشگامان فیوژن جز بود.
کنجکاوی چیک حتی در سن 75 سالگی هنوز به نقطه ی ارضا نرسیده. زمانی سرمست از ریتم های سرخوشانه موسبقی برزیل و چندی بعد از فرط تحیر از هارمونی خاص و الگوهای ریتمیک جالب و فرهنگ غنی فلامنکو کنار paco de lucia می نشیند و بعد ها با benavent و pardo تجربه های بی نظیری را رقم میزند. اخیرا نیز به همراه بانجو نواز شهیر، بلا فلک آلبومی روانه ی بازار کرد.
نقطه اوج فعالیت های چیک در قالب بند return to forever بود که اسم آن برگرفته از عنوان آلبومی است که سال 72 توسط نشر ECM منتشر شد.
در این چند سطر قصد دارم به معرفی این اثر بپردازم:

r-2271038-1374750704-2860-jpeg

به سختی می توان return to forever را شنید و در همان ابتدا متوجه شبکه و ساختار صوتی متمایز آن نشد. کلارک همه چیز را روی بیس به نرمی در حال اجرا نگه میدارد و خواننده جز برزیلی پیورم، در سراسر زمانی که همسرش مررا در حال مهیای تخته شیرجه ریتمیک بسیطی برای الکتریک پیانوی آکروبات چیک است، صدای خود را به جریان می اندازد و در انتها پاساژ های طوفانی فارل فقید که این ترکیب return to forever را به یکی از بزرگترین بند های تاریخ بشریت تبدیل کرده. قطعه ای مثل «crystal silence» معروف با زیبایی چیزی شبیه یک تریو، چراغ ها را کم نور تر می کند ولی بطور کلی صدا ها وسیع و یکپارچه است. «what game shall we play today» که یک قطعه تنظیم شده است نورافکن را روی پیورم می اندازد که دقیقا مقدار به اندازه ای رنگ به پالت آلبوم اضافه می کند.
قطعه آخر از سه قطعه مختلف تشکیل شده که احتمالا یک ضرب و بدون بریک ضبط شده اند و این دلیل اصلی برای قرار نگرفتن آنها بصورت قطعات مجزا است. بیس کلارک با مهارت بالایی قطعات را به هم پیوند می زند. هفت دقیقه اول یک اینترو بصورت بداهه است و بعد از آن «sometimes ago» که یک قطعه لاتین خوشمزه با صدای پیورم و سولوی فارل است. بعد از آن فارل به یک ساکسیفون سوپرانو سویچ می کند و بند، «la fiesta» را اجرا می کند که بر اساس مد های فلامنکو ساخته شده است.

« قطعه La Fiesta از این آلبوم را از طریق یوتیوب گوش کنید»

Rachel Grimes – The Clearing 2015

معرفی موسیقی، آن هم به فرمی که بر پایه ی “بیوگرافی” گروه و سبک و… باشد و کمی هم “آرایه ی ادبی” قاطی اش شود یک عیب بسیار بزرگ دارد. مثل اینکه توی تاریکی بخواهی با کمترین نور موجود در فضا چیزی را ببینی: مستقیم که به آن زل بزنی، محو خواهد شد. اما به جای دیگری که نگاه کنی، می بینی که خطوط خاکستری محو آن “چیز” از گوشه ی چشمانت خود را نشان می دهد.
حالا فرض کنیم به جای آنکه درباره ی موسیقی عجیبی مثل موسیقی Rachel Grimes مستقیما حرف بزنیم، از خودش و از کس و کارش بگوییم و اینکه چطور شد موسیقی را یاد گرفت و به اینجا رسید و الان کجای دنیا نشسته است، در یک قطعه ی داستانی، در یک رمان، بخوانیم که یکی از شخصیت های داستان، وقتی که بعد از شلوغی ها و تلاطم تمام روز، تلاطم درون خود را گم می کند و به نوعی مسخ عادات روزانه ی خودش می شود، به خانه می رسد، روی صندلی اش می نشیند و یک قطعه از Rachel Grimes پلی می کند. در همین حالت، داستان خط خودش را دنبال می کند و موسیقی به عنوان یک “چیز فرعی” مطرح می شود که خواننده در می یابد به دلیل در حاشیه بودنش حتما قرار نیست آن قدر ها هم “فرعی” بوده باشد. این اشاره ی کوتاه و موجز، در دل یک داستان، در بطن یک صحنه ی زندگی، برشی از لحظه ی واقعی است که قدرتش خواننده را آنقدر مجذوب خود می کند که خواندن صدها و هزاران Review و بیوگرافی و سبک شناسی و غیره و غیره نمی تواند میل او را به شنیدن موسیقی این چنین بر انگیزاند. موسیقی در ادبیات، همان “چیز” است در تاریکی، که تنها در صورتی دیده خواهد که با گوشه ی چشم به آن نگریسته شود.

از این مقدمه ی بلندپروازانه که بگذریم، در نهایت آنچه برای ما باقی می ماند حرف زدن درباره ی موسیقی است و واگذار کردن باقی چیزها به مخاطب. اتفاقات کمی در طول زندگی موسیقایی من را وا خواهد داشت تا درباره اش مطلبی بنویسم و آن را در وبلاگ قرار دهم. چند ماهی است که با انقلابی که آپشن “کانال های تلگرامی” در حوزه ی وبلاگ/ژورنالیستی ایجاد کرده، پاراساندر هم در تلگرام به حیات خودش ادامه می دهد. نوشته های کوچک و سرسری، Brief Review ها و آهنگ های منتخب را به راحتی و با کمترین هزینه می توان در تلگرام به اشتراک گذاشت. اما وبلاگ را گذاشته ام برای چیزهایی که آنقدر مرا-و دوستانم را- قلقلک می دهند که حیف است درباره اش یادداشت درست درمانی ننویسیم.

the-clearing

در مقدمه به نام Rachel Grimes اشاره کردم. این یادداشت هم به معرفی کوتاه آخرین آلبوم این پیانیست آمریکایی می پردازد که در سال 2015 منتشر شد. اگر قرار بود دوباره مغلوب شهوت “لیست دادن پایان سال” شوم و مثل سال گذشته آلبوم های شنیدنی سال گذشته را با مشورت تیم پاراساندر به ترتیب بچینم و به قولی “ذوق به خرج دهم” نمی دانم آیا آلبوم Rachel Grimes را باید در رده ی نخست جای می دادم یا نه. اما خب، این اثر آنقدر قدرتمند و شنیدنی از آب در آمده که حتی اگر ذوق را هم کنار بگذاریم، نمی توان یک پست کوتاه را به آن اختصاص نداد.

rachel_grimes

آلبوم The Clearing در واقع می شود دومین اثر بلند Rachel بعد از آلبوم بی نظیر Book of Leaves که در سال 2009 منتشر شد.(Rachel آلبوم های دیگری مثل  Marion County 1938 و  Compound Leaves را هم منتشر کرده است) Book of Leaves مجموعه قطعات پیانویی بود که وقتی برای اولین بار با دقت به آن گوش کردم دو المان خیلی بارز در بافت موسیقی آن توجهم را به خود جلب کرد که در دیگر آثار Neo classical کمتر شنیده بودم: یکی سکوت هایی که به سبک پیانو نوازی آثار کلاسیک/رمانتیک در بعضی آهنگ ها شنیده می شد-که باید اعتراف کنم درست همانقدر موسیقی داشتند که باقی آهنگ. و دیگری احساساتی که در وهله ی اول ارتباط با آن ها برایم خیلی ساده بود و در وهله ی بعد تا به خودم می آمدم که در آنها غرق شوم می دیدم که من را به وادی دیگری کشانده اند. احساساتی که نمی دانستم از کجا در درونم غلغله می کنند و از کدام خلا درونی سیراب می شوند. Rachel Grimes در اثر The Clearing پیانوی خود را در کنار سازهای دیگری مثل پرکاشن، ساکسفون، ویولن، چلو، چنگ و… گذاشته، اما با این حال همان روحی که در Book of Leaves جریان داشت را-حتی پخته تر و بالغ تر- به نمایش می گذارد. بگذارید کمی از پیشینه و سلیقه ی موسیقایی خود خانم Rachel Grimes هم بگویم: این پیانیست ابتدا با گروه Rachels و در سبک Chamber Rock (راکی که موسیقی کلاسیک مجلسی هم روی آن سوار شده، چیزی در مایه ی کارهای Silver mt Zion که قبلا در وبلاگ مفصلا درباره اش حرف زدم) آغاز به کار کرد. نام گروه هم آن طور که خوانده ام ارتباطی به اسم Rachel Grimes نداشت.همزمان Rachel با ارکسترهای مجلسی بسیاری از سراسر جهان همکاری می کرد. بعد از دیسبند شدن گروه در سال 2012، ریچل تمرکزش را بر انتشار کارهای انفرادی خودش قرار داد. موسیقی او متاثر از گستره ی وسیعی از سبک هاست. از Jazz گرفته تا Post Rock. اما درنهایت خروجی کارهایش را می توان زیر چتر سبک Neo Classical قرار داد.

آلبوم با قطعه ی The Air شروع می شود. مقدمه ای باشکوه و زیبا که ترکیبی است از صدای زهی ها و Sound Effect هایی که شما را به یاد کارهای Max Richter خواهد انداخت. نام قطعه را باید به خاطر بسپارید، هم چنانکه فضای بی نطیر آن در طی یک و نیم دقیقه ای که طول می کشد، تا پایان آلبوم باید در ذهنتان بماند. چرا که در قطعات بعدی باز هم به The Air بازخواهیم گشت. قطعه ی بعدی، The Clearing طولانی ترین قطعه ی آلبوم است که با چکش های بی رحمانه و سرشار از حس سوءظن پیانوی Rachel Grimes آغاز می شود و در ادامه به قطعه ی سینماتیک بی نظیری تبدیل می شود. The Air of Place را ویولن ها آغاز می کنند و بعد از احساس سنگینی که قطعه ی دوم آلبوم به ما داد، دوباره “هوا” را رقیق می کنند تا کمی نفس بکشیم.

Herald یا قاصد قطعه ی بعدی است که بی هیچ صحبتی می توان آن را بی نقص ترین قطعه ی آلبوم دانست. بحث و جدل پیانو و ساکسفون در طول قطعه ادامه پیدا می کند، جاهایی پیانو صدایش را بالا می برد و در لحظاتی جیغ ساکسفون پیانو را مغلوب خود می کند.با به پایان رسیدن قطعه به این پی خواهیم برد که  این قاصد، هر خبری که خواهد آورد نباید خبر چندان خوبی باشد. خب، باز هم “هوای تازه” در قطعه ی بعدی یعنی The Air in time به داد ما می رسد و اجازه می دهد تا نفسی تازه کنیم. In the Vapor With the Air Underneath جایی است که Grime خودش را تمام و کمال نشان خواهد داد. پیانوی خشن او نیمی از قطعه را پر می کند و در نیمه ی بعد ما را درون یک فضای تو خالی رها می کند. مثل آرامشی که بعد از طوفان می آید.Transverse Plane Vertical و Transverse Plane Horizontal قطعاتی در قلب آلبوم هستند که شاید کمی هم دیرهضم به نظر بیایند، اما در خلال فضای آلبوم تکمیل کننده ی مقدمه و موخره ی آن هستند. در The Air Her Heart پیانو حکمرانی می کند و دو دقیقه ی دراماتیک و زیبا را خلق می کند که یادآور فضای آلبوم Book of The Leaves است. Further Fundation یکی از زیباترین و بدیع ترین لحظات آلبوم است و فضایی روشن و شفاف را- علی الخصوص با سکوت های به جای میان قطعه- برای شنونده خلق می کند. The Air at Night قطعه ی پایانی آلبوم بر پایه ی ضربات پیانوی Grimes جلو می رود و در یک پس زمینه ی اتمسفریک،گویی تمام فضای آلبوم را از ابتدا تا انتها برایمان “هجا می کند”. تا این جا 11 قطعه ی اصلی آلبوم به پایان رسیده اند، اما اگر قطعه ی and Today was her birthday که بعنوان Bonus Track به این آلبوم الحاق شده است-آن هم به این دلیل که چندان با فضای نئوکلاسیکال آلبوم هماهنگ نیست و بیشتر شبیه نوکتورن های موسیقی کلاسیک است- را از مجموعه ی این آلبوم جدا کنیم، شاید به اندازه ای وسوسه نمی شدم تا این یادداشت را بنویسم. این قطعه، همان قطعه ای است که آن شخصیت داستانی که در مقدمه به آن اشاره کردم، وقتی به خانه می آید و می خواهد از مسخ نجات پیدا کند، پلی می کند. در یک کلام، حس این قطعه قابل توصیف نیست و همان بهتر که هیچ وقت و از زبان هیچ کس توصیف نشود.


● در کانال تلگرام پاراساندر، غوغا و غوغاباز ها را فراموش می کنیم و کنار هم یا کنار تنهایی هامان موسیقی خوب گوش می کنیم. از یکنواختی و پیچ و خم های “باروک” رد می شویم و به سیم پیچی های “الکترونیک” می رسیم و دست در گردن “راک” شعر عصیان می خوانیم و از “جَز” چند پُک کام می گیریم . در همین حوالی از “بنان” و “محجوبی” و “حنانه “به “پیمان یزدانیان” و “حسین علیزاده” و “سیاوش امینی “پل می زنیم و اگر قصد سفر داشتیم چشم هامان را می بندیم و گوش هامان را سوار موسیقی می کنیم و مرزها را رد می  کنیم تا روز را در کافه های محله ی مون پارناس و شب را در صحرای آفریقا بگذرانیم. تجربه می کنیم و به تجربه ها گوش می کنیم و شب که شد خودمان را می سپاریم به “شب-آهنگ” هایی که قرار است نه یک بار و نه چند بار که به اندازه ی رنگ کردن تمام  سلول های شب بر پرده ی حریر گوش ما “رنگ موسیقی” بپاشد و تا “لالایی واپسین” ما را زنده و بیدار نگه دارد.
در پاراساندر قرار است “گوش هایمان را تمییز کنیم”:

https://telegram.me/parasounder

موسیقی عربی، از دیروز تا امروز

حتما برای شما هم پیش آمده که وقتی یک قطعه موسیقی عربی یا ترکیه ای  گوش می کنید، بدون توجه به کلام موسیقی، رابطه ی قوی و نزدیکی با لحن موسیقی و حس نهفته در آن برقرار کنید. اگر از قبل به موسیقی سنتی ایرانی هم علاقمند باشید، از یکی بودن حالات و فواصل موسیقی در این جنس موسیقی ها با موسیقی ایرانی در شگفت خواهید ماند. شما اشتباه نمی کنید، بلکه این شمه ی تاریخی شماست که تشخیص داده این هر سه نوع موسیقی (ایرانی، عربی، ترکیه ای) در حقیقت از آبشخورهای فرهنگی و قومیتی یکسانی متولد شده اند و تفاوت هایی که با گذر قرن ها در این نوع موسیقی ها پدید آمده، نتوانسته حالات و احساس نهفته در آنها را از یکدیگر کاملا جدا کند. طبیعی است که جغرافیای قومیتی تاثیر شدیدی بر دریافت و درک مخاطب از پیرامونش خواهد داشت، و در این میان موسیقی نیز به اقتضای هر جغرافیا و هر قومیت می تواند به گوش مخاطبان جغرافیا و قومیت همسایه آشنا و درک پذیر به نظر برسد. برای مثال ساکنان شهر تایباد، نزدیکی بسیار بیشتر به موسیقی افغانستان و تاجیکستان خواهند داشت تا موسیقی عربی، یا ساکنان زابل موسیقی هند و پاکستان را بسیار قابل درک تر از موسیقی آناتولی خواهند یافت. همانگونه که موسیقی فولکلوری که در این نواحی رایج است، رنگ و بوی یکسانی با موسیقی های نامبرده دارد. اما موسیقی ملی/سنتی ایران مختص ناحیه و شهر خاصی نیست. 12 دستگاه و 5 آوازی که گوش هر شنونده ای از هر جای ایران با آن آشناست در واقع زمینه ساز این درک تاریخی و ریشه دار از موسیقی های ترکی و عربی می شود که آنگونه که گفتیم نزدیک ترین سیستم های موسیقی به موسیقی ایرانی هستند. در این یادداشت ابتدا از پیشینه ی موسیقایی خطه ی عرب سحن خواهیم گفت، شباهت ها و تفاوت هایش با موسیقی خواهر، یعنی موسیقی ایرانی را تا حدی توضیح خواهیم داد،چند تن از هنرمندان مهم و کلاسیک عربی را معرفی خواهیم کرد، کمی درباره ی مهم ترین ساز موسیقی عربی یعنی عود سخن خواهیم گفت و سپس به بررسی روند مدرنیزاسیون این موسیقی خواهیم پرداخت و تعدادی از هنرمندان نوگرا و گروه های Alternative و Jazz و Indie عربی معاصر را که در عرصه ی جهانی خوش درخشیده اند برای ورود به دنیای موسیقی عربی،به شما معرفی خواهیم کرد.

ArabMusicWaves

امروزه جهان عرب به مدد گسترش جغرافیایی اسلام در قرن های پیشین از شمال آفریقا تا عراق را در بر می گیرد، یعنی تمام تمدن درخشان بین النهرین و مصر و تمدن های خُردی چون تمدن شمال و شرق آفریقا را. پس جای تعجب نیست که موسیقی امروز عرب نیز پژواکی باشد از تمدن های درخشانی که جهان کنونی عرب بر خاک آنها بنا شده است.در این میان گفتنی است با اینکه مستشرقین از موسیقی پیش از اسلام مدارکی شایسته نیافته اند اما با وجود شواهد تاریخی می توان گفت که پایه و اساس موسیقی عرب امروز همانا موسیقی زمان ساسانیان است. کریستنسن در کتاب “ایران در زمان ساسانیان” می نویسد:

روایت موجوده اختراع دستگاه های موسیقی ایران را به “باربد”(موسیقیدان و نوازنده ی زبردست دربار خسروپرویز) نسبت می دهند. در واقع این مقامات پیش از باربد هم وجود داشته اند ولی ممکن است این استاد در آنها اصلاحات و تغییراتی وارد کرده باشد. در هر حال به صورتی که در آمده است آن را منبع عمده ی موسیقی عرب و ایران بعد از اسلام باید شمرد و می توان گفت در ممالک اسلامی مشرق هنوز هم الحان باربد باقی است. از فهرست موسیقیدانان عرب که ژول روانه از کتابهای “مروج الذهب” مسعودی، “الاغانی” ابوالفرج اصفهانی و “الف و لیل” استنتاج نموده به چند چهره ی شاخص که موجب نفوذ و ترویج موسیقی ایران در بین اعراب گشتند بر می خوریم:

•    عیسی بن عبدالله معروف به طویس که از کودکی با اسیران ایرانی آمیزش داشته و با زمزمه های آنان خو گرفته و آهنگ های آنان را به درجه ی کمال تقلید می کرد. در جوانی تنبور آموخته و نخستین کسی بود که آهنگهایی با میزان منظم ساخته و در مدینه خواند و نواخت. از او بعنوان پیشگام در اصلاح موسیقی عرب نام می برند.
•    سائب خائر فرزند یک اسیر ایرانی که عود می نواخته و ابوالفرج اصفهانی او را نخستین کسی می داند که همراهی آواز با ساز را در موسیقی عرب معمول نموده است. آهنگ های را که “نشیط” ایرانی برای او خوانده را گرفته و از روی آنها نخستین آهنگ عرب را به نام “ثقیل” با قواعد صحیح و میزان ملایم ابداع نموده است.
•    مسلم بن محرز فرزند یک اسیر ایرانی که نزد ابن مسجح درس گرفته و به ایران مسافرت نموده و اطلاعات خود را کامل کرد.
•    ابوعثمان سعید بن مسجح، غلام مکی  با کارگران ایرانی که عبدالله بن زبیر برای ترمیم خانه های کعبه از عراق خواسته بود آمیزش داشته و آهنگ های آنان را شنیده و پسندیده است. بعدها آزاد می گردد و به ایران می رود و نواختن اسباب های گوناگون را می آموزد و موسیقی ایران را به خوبی می آموزد، آنگاه به حجاز برگشته و گامهای عرب را به سبک ایرانیها ترتیب می دهد. ابوالفرج اصفهانی درباره ی او گفته: او نخستین کسی است که موسیقی عرب را به سبک ایرانیها خواند و معمول نمود.

ottoman_music_02همانگونه که از شواهد تاریخی پیداست، از غنایم مهم فرهنگی که اعراب تا سال ها پس از حمله به ایران از آن بهره ور گشته اند، هنر موسیقی ایرانیان پیش از اسلام است. اما متاسفانه اینکه این موسیقی با این همه منزلت چگونه بوده و بر چه قوانینی استوار بوده است چیزی است که بر ما پوشیده است. درباره ی موسیقی متداول بین اعراب پیش از ظهور اسلام، هنری فارمر، نویسنده ی کتاب تاریخ موسیقی عرب (که در ایران به نام تاریخ موسیقی خاور زمین چاپ شده است) از حکومت های باستانی عرب سخن می گوید که قرن ها پیش از میلاد مسیح و در عصر آشوریان وجود داشته است اما اغاز مسیحیت مقارن با تغییراتی بود که تمام شئون حیات سیاسی و اقتصادی و در نتیجه فرهنگی شبه جزیره را در بر گرفت. در این دوره یعنی از قرن اول تا ششم میلادی (ظهور اسلام)  که به دوران جاهلیت یا بت پرستی مشهور است، نشانه ای از یک سیستم فرهنگی مشخص در بین اعراب در دست نیست.

از دیگر سو، با وجود تغییرات ناگزیری که در طی سالیان سال در موسیقی ایرانی (بر پایه ی دستگاه) و موسیقی عربی (بر پایه ی مقامات) به وجود آمده، می توان بسیاری از ارکان اصلی این دو موسیقی را- در فرم کنونی آن- بر روی یکدیگر منطبق کرد. اگر چه تکنیک ها و حالات اجرا، در دستگاه و مقامات با یکدیگر متفاوت است اما آنچه بیشترین اثر را بر روی “احساس منتقل شده توسط موسیقی” می گذارد، فواصل موسیقایی هستند. و آنگونه که سخنش رفت فواصل موسیقایی در موسیقی ایرانی و عربی در بیشتر فواصل عینا بر روی یکدیگر منطبق هستند و به قول فرنگی ها با هم Overlap دارند:

•    دستگاه ماهور و راست-پنجگاه = مقام عجم
مقام عجم در موسیقی عرب نزدیکی بسیاری با گام ماژور در موسیقی کلاسیک دارد. این گام در موسیقی ایرانی منطبق با دستگاه های ماهور و راست-پنجگاه است، که برای حالاتی استفاده می شود که اغلب در آن شادی و نشاط خاصی نهفته باشد.
•    آواز ابوعطا = مقام بیاتی (آواز در موسیقی ایرانی زیرمجموعه ای از یک دستگاه محسوب می شود.)
به آواز ابوعطا در موسیقی ایرانی دستان(نغمه) عرب نیز می گفته اند. و این خود نشان از نزدیکی بیش از اندازه حالات این آواز به موسیقی عربی است. آوازی فوق العاده حزن انگیز و غم انگیز که انسان را به حالت درونی و تنهایی خود نزدیک تر می کند.
•    دستگاه سه گاه = مقام سیکاه، عراق
همانطور که از نام آن بر می آید چه در فواصل و چه در عنوان، بر یکدیگر منطبق هستند. سه گاه در موسیقی ایرانی حالت مستی و طمانینه ی خاصی را تداعی می کند و از شنیدن آن احساسی لطیف به شنونده دست می دهد.
•    گوشه ی مخالف سه گاه = مقام هزام
گوشه، در موسیقی ایرانی به کوچکترین واحد سازنده ای می گویند که دارای هویتی مستقل باشد و حس و حال یکه ای را بتواند انتقال دهد. گوشه ی مخالف دستگاه سه گاه، احساسی مشابه شکواییه در شنونده ایجاد می کند.
•    آواز دشتی، آواز بیات کرد = مقام حسینی
دشتی و بیات کرد، هر دو از زیباترین آوازهای موسیقی ایرانی اند که غم و اندوه فراوانی را در شنونده ایجاد می کنند.
•    دستگاه همایون = مقام نکریز
حالتی فاخر و شاهانه داشته و شنونده را به تفکر دعوت می کند.
•    آواز اصفهان = مقام حجاز
به گفته ی مورخان اولین تلاوت های قرآن در تاریخ اسلام، در مایه ی حجاز عربی بوده است.آواز اصفهان در موسیی ایرانی حالتی معلق بین اندوه و شادی و امید و نا امیدی دارد. برخی آن را بر گام مینور موسیقی کلاسیک غربی منطبق می دانند.
•    آواز بیات ترک = مقام راست
در موسیقی عربی و علی الخصوص در تلاوت قرآن این مقام بسیار پر کاربرد است و حالتی باشکوه دارد.
•    دستگاه چهارگاه = مقام حجازکار
حالتی حماسی و سنگین داشته و اغلب در تمپوهای سریع از آن استفاده می شود. آمده است که سلطان سلیم سوم، از پادشاهان عثمانی که خود موسیقیدان و از حامیان هنر بود، تصمیم گرفت تا با افزودن خصیصه ای حائز احترام فراوان، بین قرائت قرآن و لحن هایی که معمولا برای تصنیف سازی یا بداهه پردازی به کار می رفت تمایزی ایجاد کند. او لحن “چهارگاه” را برای قرائت قرآن در کشور های تحت فرمان خود معین کرد و برخی هم دلیل کمیاب بودن قطعات چهارگاه در سنت موسیقی خاورمیانه را همین می دانند.

تعداد مقامات عربی بسیار بیشتر از چیزی است که سخنش رفت. طبق بیانیه ی کنگره ی موسیقی عرب در سال 1932 در مصر 52 مقام معمول است و مقام های معمول در سوریه و لبنان نیز همان مقام های مصری هستند با این تفاوت که به مقام “عشاق مصری” در لبنان و سوریه “حسینی بوسلیک” گفته می شود. همچنین در عراق و جزیره العرب 37 مقام وجود دارد که 15 تای آنها در بین مقام های مصری یافت می شوند اما 22 تای دیگر در مصر وجود ندارد. علاوه بر مواردی که در بالا گفته شد نام 30 مقام از 52 مقام معمول در مصر و سوریه و لبنان بین مقام[یا گوشه] های معمول در ایران نیز دیده می شود. 12 مقام دیگر از مقام های معمول در مصر نام های فارسی دارند و یا از مشتقات فارسی هستند (مثل شوق افزا، فرحناک، سازگار، پسندیده، سنبله نهاوند، دلنشین، باباطاهر، سوزناک) و همینطور بین مقامات عراقی نیز چنین شباهت هایی دیده می شود.

فارابی در کتاب موسیقی الکبیر خود می نویسد: نغمه ها به طور کلی یا مقترِن هستند، و یا مرتب. مقترن آن است که دو یا چند نغمه با هم و همزمان شنیده شوند و مرتب آن که نغمات پی در پی شنیده شوند. موسیقی عرب بر ریتم و ملودی استوار است و موسیقی آوازی را در بالاترین مقام می نشاند. بدین ترتیب اساسا نغمات مرتب در آن شنیده می شوند. در برابر موسیقی کلاسیک غرب، که بر هارمونی و کنترپوان (متدهایی که امروزه برگردان نغمات مقترن فارابی هستند) استوار است. با این حال، برخی منابع همچون رساله ی “الموسیقی العربیه هی اصل الفن الموسیقی الغربی” نوشته ی ودیع صبرا، مدیر کنسرواتوار ملی لبنان در دهه ی 40 میلادی، بیان می کنند که “گام فیزیکی” و “هارمونی” که کشف و بیان آنها منسوب به غربی هاست، در اصل به وسیله ی فارابی و در دوره ی تمدن درخشان اسلامی به ثبت رسیده اند و از آنها پیش از آنکه غربی ها بهره ببرند، استفاده می شده است.
آواز، از نگاه اعراب مهمترین رکن موسیقی است. موسیقی و شعر در تاریخ موسیقی عرب، آن چنان که ابوالفرج در الاغانی آورده، به شدت در هم گره خورده و از یکدیگر تفکیک ناپذیرند. این اهمیت و وسواس را می توان در سنت آموزش تلاوت قرآن طبق مقام های آواز عرب جستجو کرد که خود به تنهایی جزئی از فرهنگ و تاریخ موسیقی عرب به حساب می آیند. در سنت عرب، خواننده ای که ابتدا از هفت خوان فنون تلاوت قرآن نگذشته باشد مقبولیتی برای خوانندگی نخواهد داشت. این نگاه کلاسیک، البته امروزه اهمیت گذشته را از دست داده است، اما همچنان به عنوان مهم ترین علت غنای موسیقی آوازی در جهان عرب به حساب می آید. جالب آنکه، محمدرضا شجریان، استاد بی بدیل آواز ایرانی نیز در جوانی آموزش های تلاوت قرآن را گذرانده و اثر “به یاد پدر” که در دو آلبوم منتشر شده بخش هایی است از تلاوت قرآن توسط شجریان.

منیر بشیر

منیر بشیر، پادشاه عود

اما نمی توان از موسیقی عربی حرف زد و مهم ترین و حیاتی ترین ساز موسیقاییش را فراموش کرد، عود. داستان عود داستان جالبی است، و اهمیت این ساز آنجا خود را نشان می دهد که مورخان موسیقی ریشه ی این ساز را بربت ایرانی می دانند و فرزندش را گیتار اروپایی. عکسهای موجود در روی ظرفهای فلزی یافت شده از دوره ی ساسانیان و همچنین شعرهای شاعران ایرانی بیانگر آن است که بربت در آن زمان ساز رایجی بوده است و مشهورترین نوازنده آن نیز باربد بوده است. مجید ناظم پور، نویسنده ی کتاب “داستان بربت” درباره ی ریشه ی نام سازهای عود و بربت اینگونه می گوید:

چند روایت هست، اول این‌که عرب‌ها سازی به اسم کران یا مزهر داشتند که شبیه ساز عود ما بود با این تفاوت که رویش با پوست پوشیده شده بود. وقتی بربت ایرانی را دیدند که روی صفحه‌ش چوب است، خوش‌شان آمد و سازهایشان را صفحه چوبی درست کردند و اسم‌ش را عود به معنای چوب خشک گذاشتند. دوم این‌که می‌گویند عود از واژه‌ی سومری «گودی» به معنای سازی که ما می‌توانیم با آن نیایش کنیم است و از آن گرفته شده. دیگر این‌که عود یعنی عصا، چون از پشت شبیه عصا است… درباره ی بربت هم تفسیرهای مختلفی وجود دارد. یکی می‌گویند به معنای بر و بط یعنی سینه‌ی مرغابی است، دیگر می‌گویند از کلمه باربد گرفته شده. جالب این‌جاست که واژه بربت بعدا در زبان یونانی هم با ریشه کاملاً ایرانی به اسم باربیتوس یا باربیتون می‌رود، به هر حال بربت اسم ایرانی عود و خود ساز بربت همان عود ولی با کاسه کوچک‌تر است، یعنی همان نوعی که در دوره ساسانی در ایران نواخته می‌شده.

مسعودی، مورخ عرب در کتاب مروج الذهب در شمار اسباب های موسیقی ای که ایرانیان می نواخته اند نخست عود را نام می برد و اظهار می دارد: این ساط نزد ایرانیان چنان کامل است که گویی رابطه ای بین سیم های آن و رح انسانی موجود است و هیجانی که نوازنده در شنوندگان ایجاد می کند همانا برگشت روح است به حالت طبیعی خود.
عودی که امروزه در میان اعراب به ساز اصلی و رکن اصلی موسیقی ملودیک عربی بدل گشته، مدیون نوازندگان قدرتمندی همچون منیر بشیر، عمر بشیر و نصیر شمّه است. چرا که تا پیش از منیر بشیر-که به او لقب پادشاه عود داده اند- عود قدرت آن را نداشت تا بعنوان یک ساز برای سولونوازی مورد استفاده قرار گیرد.(در موسیقی کلاسیک عربی، به تک نوازی یک ساز “تقسیم” می گویند که در آن نوازنده از تمام احساس و تکنیک خود، خواه در چهارچوب مقامات کلاسیک عربی و خواه بصورت آزاد برای ارائه ی قدرت سازش بهره می برد.)


Collage00

موسیقی مدرن عرب

قاهره و بیروت دو قطب اصلی موسیقی در جهان موسیقی عرب به شمار می روند. در سال 1932 اولین همایش بین المللی موسیقی عربی در قاهره به ریاست محمد حلمی پاشا ویز فرهنگ وقت کشور و عضویت دانشمندان و موسیقیدانان ممالک عرب برگزار شد. اهمیت این کنگره به حدی است که می گویند پس از آن موسیقی عربی تولد دیگری را تجربه کرد تا امروز به عنوان یکی از مهمترین مراحل تکامل موسیقی عربی شناخته شده است. . مقصود این کنگره ی بزرگ مطالعه ی عمیق کلیه ی امور مربوط به موسیقی عرب از نظر تاریخی، فنی، علمی و به ویژه آموزشی بود. این همایش راه را برای نوع جدیدی از موسیقی عربی هموار کرد که بر سنت های بومی مبتنی بود و نقطۀ آغاز خود را  دوباره کشف کرده بود.

سید درویش

سید درویش

خواننده و آهنگسازی که گامهای بلندی برای نوسازی موسیقی عربی برداشته، سید درویش مصری است. او را غالباً پدر موسیقی مدرن کلاسیک می نامند. اکثر ترانه هایی را که او آن زمان می خواند «طقطوقه» می نامند که اغلب ترانه های کوتاهی هستند برای سرگرمی و تفریح شنوندگان. درویش به محتوای موسیقی نیز توجه بیشتری داشت. انقلاب در موسیقی عربی در اوایل قرن پیش دستاورد این هنرمند است که اشکال مختلف موسیقی سنتی را تغییر داد. زیرا پیش از زمان او، موسیقی عربی بسیار نرم و یکنواخت بود و در آن به ندرت ساختار ریتمیک به گوش می رسید. بنابراین تعجبی ندارد که آهنگهای او را هنوز هم قشر وسیعی از مردم می پسندند.

فیروز

فیروز

ام کلثوم

ام کلثوم

طی دهه های 1950 و 1960 میلادی بود که موسیقی عرب درهای خود را کاملا به روی غرب گشود. این برخورد، نخستین بار در مصر و توسط ام کلثوم و عبدالحلیم حافظ همراه با آهنگسازانی نظیر محمد عبدالوهاب و بلیغ حمدی صورت گرفت که استفاده از سازهای غربی را در موسیقیعربی رواج دادند. در لبنان نیز صدای “فیروز” پژواک داشت که به همراه همسرش، عاصی رحبانی (یکی از برادران رحبانی مشهور، که تحولی در موسیقی و تنظیم ترانه های عربی ایجاد کردند) کارهای بدیعی در زمینه ی موسیقی مجلسی و کلاسیک عربی ارائه کردند. تنها چند سال لازم بود تا این روند جای خود را در میان خوانندگان دیگر و مردم پیدا کند و موسیقی پاپ عربی در دهه ی 1970 متولد شود. این موسیقی، اغلب همان فرمت موسیقی پاپ غرب را داشت اما با شمایل، سازها و ترانه های عربی. ملودی ها نیز اغلب تلفیقی بود از هر دو نوع موسیقی. در اوایل دهه ی 1980، لیدیا کنعان بعوان نخستین Rock Star خاورمیانه پا به عرصه گذاشت. تفاوت کار لیدیا با سایرین در این بود که او ترانه هایش را هم انگلیسی انتخاب می کرد و آن ها را در مایه های موسیقی عربی می خواند. بدینوسیله بود که جانمایه ی اصلی موسیقی عربی، یعنی “مقام”- که برگرفته از “دستگاه” در موسیقی ایرانی است- به زبان خود غربی ها به گوششان رسید. از سوی دیگر اما، در غرب نیز تاثیراتی از موسیقی عربی به چشم می خورد. تولد سبکی با عنوان Surf Rock که سبکی از راک با نوازندگی خاصی از گیتار که از موسیقی عربی و آمریکای جنوبی وام تاثیر گرفته بود توسط Dick Dale، یک گیتاریست آمریکایی-لبنانی، نشان داد که این تنها دنیای عرب نیست که از موسیقی غرب و تکنولوژی آن بهره گرفته، بلکه آنها نیز کانال هایی پیدا کرده اند تا غنای موسیقی عربی را در فرمت موسیقی های پاپیولر آن زمان ادغام کرده و کارهای تازه ای بسازند.(حتما فیلم Pulp Fiction و تیتراژ آغازین به یادماندنی اش را خاطرتان هست. آن آهنگ عجیب، بازسازی آهنگ قدیمی مدیترانه ای است به نام Misirlou، اثر Dick Dale)
موسیقی پاپ در دهه های بعدی، هم چنان که در غرب نیز از نظر هنری سیر نزولی طی می کرد و رفته رفته تجاری تر و پر زرق و برق تر می شد، در دنیای عرب نیز به این طاعون، یعنی کالایی شدن دچار شد و ارزش خود را از دست داد.اما مدرنیزه شدن موسیقی عرب، در جاهای دیگری دنبال می شد. جاهایی که چندان به چشم رسانه هایی چون MTV نمی آمدند.

جَز عربی

ظافر یوسف

ظافر یوسف

ربیع ابوخلیل

ربیع ابوخلیل

موسیقی جز، به دلیل انعطاف ذاتی خود، آماده است تا با موسیقی های نواحی دیگر جهان به راحتی ارتباط برقرار کند. اصولا دست موزیسین ها در هیچ فرمت موسیقی ای همچون یک گروه جز، باز نیست. جز موسیقی به شدت حسی ای است و تکیه اش بر بر بداهه نوازی است و چه چیز بهتر از آشنایی و برخورد با مقام های موسیقی عربی، دنیایی بی پایانی از احساسات مختلف که نقطه ی اوجش، همچون موسیقی مادرش یعنی موسیقی ایرانی، بداهه پردازی است.
نخستین آثار موسیقی جز، در دنیای عرب توسط کسانی مثل سمیر سرور ساخته شد. ساکسفونیستی که بداهه هایش را در استیل Oriental(شرقی) می نواخت. اما نخستین المان های اصلی جز، بصورت جدی توسط برادران رحبانی وارد موسیقی عربی شد. آخرین کارهای فیروز، خواننده ی پرآوازه ی لبنانی تقریبا به نمودی از موسیقی جز در قلب موسیقی عرب تبدیل شده بود، که توسط پسرش زیاد رحبانی ساخته می شد. زیاد رحبانی همچنین پایه گذار استیلی در موسیقی جز گردید که اکنون با عنوان جز شرقی (Oriental Jazz) می شناسند. همچنین بسیاری از کارهای محمد منیر، که در دنیای موسیقی عرب به او لقب “سلطان(The King)” را داده اند به واقع آثاری هستند در فرمت جز عربی. از مهم ترین و تاثیرگذارترین نمایندگان موسیقی جز عربی امروز می توان به انور براهم، ربیع ابوخلیل، ظافر یوسف، ابراهیم معلوف، حمدی مخلوف و یاسر حاج یوسف اشاره کرد که در ادامه به معرفی برخی از آنها خواهیم پرداخت.

راک عربی

Jadal Band

Jadal Band

موسیقی راک، امروزه در سراسر دنیا شناخته شده است و جهان عرب هم نمی تواند از این قاعده مستثنا باشد. آنچه در موسیقی راک اهمیت ویژه دارد، گروه/Band است. اینکه بتوان گروهی با حداقل سازهای ممکن یعنی گیتار الکتریک، درام و بیس داشت و موسیقی راک خوب، آن هم به زبان بومی خود تولید کرد کار قابل توجهی است، و این چیزی است که درباره ی دنیای عرب، علی الخصوص پس از سال 2000 توجه ها را به خود جلب می کند. گروه هایی نظیر جدل، المربع و مشروع لیلی گروه هایی هستند که به بیان تازه ای در موسیقی ایندی راک دست یافته اند.


در ادامه به معرفی چند هنرمند و گروه نوگرا و Alternative عربی خواهیم پرداخت:

یاسمین حمدان، Soapkills

یاسمین حمدان

یاسمین حمدان

یاسمین حمدان، در دنیای عرب صدایی است که نباید به هیچ عنوان از دستش داد. بت موسیقی مستقل و زیرزمینی عرب، که از گروه دو نفره ی Soapkills، به همراه زید حمدان در بیروت آغاز کرد و حالا ساکن پاریس و به خوبی شناخته شده است. تا حدی که فیلمساز بزرگ و مستقل آمریکایی، جیم جارموش در آخرین ساخته اش Only Lovers Left Alive  برای اجرایی از آهنگ Hal توسط حمدان 3 دقیقه از فیلمش را به او اختصاص می دهد، و سپس از زبان “آدام” شخصیت اصلی فیلم است که می شنویم: این دختر آینده ی بزرگی داره.
SoapKills یکی از چهره های کالت در تلفیق موسیقی کلاسیک عرب و موسیقی روز الکترونیک مجسوب می شود. دوئت یاسمین حمدان و زید حمدان (که هیچ نسیت فامیلی هم با یکدیگر ندارند!) در سال 1998 و در حالی شکل گرفت که نه در لبنان، که در سرتاسر جهان عرب کمتر کسی به فکر افتاده بود تا تریپ-هاپ را به زبان عربی امتحان کند. در حالیکه گروه هایی مثل Massive Attack و Portishead در موسیقی مستقل غربی یکه تازی می کردند و با در هم آمیزی رخوتناک موسیقی الکترونیک، بیت های هیپ هاپ و وکال مینیمال و تکرار شونده موسیقی “دهه ی زوال” را می ساختند، در خاور میانه هم Soapkills بود که روند مشابهی را آغاز کرد. با این تفاوت که موسیقی Soapkills به معنای واقعی تلفیقی بود از آواهای کلاسیک عربی و موسیقی تریپ هاپ. این گروه از سال 2001 تا 2005 سه آلبوم منتشر کرد و به تازگی نیز مجموعه ای از بهترین هایشان با عنوان The Best Of Soapkills منتشر شده است. پس از سال 2005 بود که زید و یاسمین هر کدام سراغ پروژه های جداگانه ای رفتند. زید در لبنان ماند و گروهی تحت نام The New Government را تاسیس کرد و در سال 2011 نیز به دلیل انتشار آهنگی که حکومت لبنان آن را توهین به میشل سلیمان دانست، دستگیر شد. یاسمین اما رویاهایش را در جای دیگری دنبال کرد. در سال 2005 و در پاریس با میرویس احمدزی، گیتاریست و کیبوردیست و تهیه کننده ی بسیاری از آثار Madonna آشنا شد و پروژه ای تحت عنوان Y.A.S را شروع کرد که در سال 2007 آلبومی به نام Arabology تحت نام آن منتشر شد. این کار نیز مثل کارهای Soapkills تلفیقی بود از آواز عربی و موسیقی الکترونیک و گیتار، با این تفاوت که دیگر از آن رخوت موسیقایی که خاص گروه های تریپ هاپ است خبری نبود. این آلبوم مقدمه ای بود بر شهرت یاسمین در اروپا. یاسمین با CocoRosie گروه تریپ هاپ فرانسوی که با میرویس همکاری هایی داشتند نیز کار کرد و در چند اجرا این دو خواهر عجیب را همراهی کرد. در نهایت اما آشنایی یاسمین با مارک کالین، آهنگساز و تهیه کننده ی فرانسوی بود که سبب شد تا نخستین آلبوم انفرادی یاسمین با عنوان Ya Nass در سال 2013 منتشر شود.
Ya Nass با اینکه نخستین کار سولوی حمدان 36 ساله محسوب می شود، اما نباید فراموش کرد که سابقه ی حمدان چه در زندگی شخصی و چه در زندگی موسیقاییش بیش از آنی است که بخواهیم به Ya Nass بعنوان یک اثر آماتور نگاه کنیم. بر عکس، حمدان در Ya Nass پخته ترین صدایش را به نمایش می گذارد. سابقه ی زندگی در لبنان، کویت، ابوظبی، یونان و فرانسه باعث شده تا حمدان پیچ و خم های موسیقی عرب را به اقتضای هر منطقه بداند و آن را به کار گیرد.

بشنوید آهنگ Galbi را از گروه Soapkills

اجرای آهنگ Hal توسط یاسمین حمدان را در فیلم Only Lovers Left Alive ببینید


ظافر یوسف

Bio-DhaferYoussef

ظافر یوسف

ظافر از آن دست پدیده های شگفت انگیز دنیای موسیقی است که حداقل یک بار باید تجربه اش کرد. کودک 6 ساله ای که روزی در حمام روستایی در تونس وقت خود را با آواز خواندن می گذرانید و بعد به تشویق پدربزرگش فنون قرائت قرآن و مقام های عربی را یاد گرفت و بعدتر تبدیل شد به یک قاری و موذن، حالا اسباب بازی های مورد علاقه اش آواز و جَز و عود هستند.
آثار ظافر یوسف، ترکیبی بدیع از المان های موسیقی عربی و هندی و جز و موسیقی الکترونیک هستند. اما آنچه این آثار را رنگی تازه بخشیده، نه ترکیب تمامی این ها در یک مجموعه ی موسیقایی واحد، بلکه حضور پر رنگ، حرفه ای و کم نظیر “آواز” و “عود” ظافر است. این دو هستند که موجب می شوند تا موسیقی ظافر یوسف چیزی داشته باشد که دیگر موسیقی های World و Ethno Jazz آن را ندارند. آلبوم Electric Sufi که نخستین تجربه ی جدی ظافر در ترکیب کردن المان های مخصوص خود بود، توانست نام او را سر زبان ها بیندازد. حالا دیگر سبکی به نام ظافر یوسف وجود داشت، که هیچ کس دیگری نمی توانست در آن سبک کار کند. چرا که  کمتر کسی می تواند حنجره اش را آنگونه که ظافر در خدمت موسیقیش قرار می دهد قرار دهد و اکتاوهای بالا را طوری بخواند که گویی درون ترومپت دمیده می شود و گاه حتی صدایی همچون ضجه های گیتار الکتریک از آن شنیده شود!

ببینید اجرای زنده ی قطعه ی Soupir Eternal را از ظافر یوسف


منیر الطرودی

اریک ترافز

اریک ترافز

منیر طرودی

منیر طرودی

برای معرفی منیر طرودی، نخست باید سراغ کسی برویم که او را به جهان معرفی کرد، یعنی Erik Truffaz. اریک، ترومپتیست پرکار و مشهور علاوه بر علاقه ی اصلیش یعنی اسیدجز(ترکیب جز با فانک، دیسکو و هیپ هاپ) به عرصه ی Ethnic (Ethno) Jazz نیز توجه فراوانی نشان داده است. همکاری هایش با منیر طرودی تونسی در دو آلبوم Mantis و Saloua و اجراهای مشترکش همراه با گروه ایندی راک لبنانی مشروع لیلی از مهم ترین کارهای ترافز در تلفیق موسیقی عربی و جز هستند.
منیر الطرودی یکی از چهره های مشهور در موسیقی Sufi است، موسیقی ای که ملهم از بنیان های عرفانی شعرایی چون مولانا و امیرخسرو دهلوی است و اختصاص دارد به مراسم آیینی صوفی ها در خانگاه ها و عبادتگاه های مخصوص صوفیان هر منطقه. مشهورترین شاخه از موسیقی صوفی، موسیقی قوالی است که بیشتر در کشورهای هند و پاکستان رواج دارد. جالب آنکه موسیقی Sufi چه از نظر محتوای عرفانی/مذهبی و چه از نظر فرم تکراری و دعاگونه اش وارد سایر ژانرهای موسیقی هم شده، بطوریکه گروهی پاکستانی به نام “جنون” که موفق ترین و شناخته شده ترین گروه راک کشورش است، سبک خود را Sufi Rock نامگذاری کرده است. گروهی که Q Magazine از آن بعنوان یکی از بزرگترین گروه های جهان نام برده و نیویورک تایمز به آن U2 پاکستان لقب داده است.

بشنوید قطعه ی Gedech را، اثری از اریک ترافز و منیر طرودی


انور براهم، ربیع ابوخلیل

انور براهم

انور براهم

براهم تونسی، بعد از همکاری های گسترده ای که با لیبل مشهور ECM و همکاری با موزیسین های آن داشت، توانست فضای تازه ای را میان موسیقی جز مدرن و موسیقی کلاسیک عربی ایجاد کند. عودنوازی او، به علت تکیه بر فرم نوازندگی موسیقی جز اغلب با دیگر عودنواز مشهور عرب که کارهای آوانگاردی در کارنامه خود دارد، ربیع ابو خلیل لبنانی مقایسه می شود. ابوخلیل و براهم را می توان موزیسین هایی دانست که توانستند عرصه ی تازه ای را در نوازندگی و تلفیق عود با موسیقی جز و همچنین موسیقی کلاسیک غربی بگشایند. ابوخلیل نیز در انتشار آلبوم Nafas محصول سال 1988 با لیبل ECM همکاری کرد. اما اغلب کارهای ابوخلیل بر خلاف براهم توسط Enja Records که یک لیبل جز آلمانی است منتشر شده است. کارهای شنیدنی ای چون Blue Camel، Arabian Waltz، Tarab و Al-Jadida آلبوم هایی هستند که ابوخلیل از طریق این لیبل منتشر کرده است.
موسیقی براهم در قیاس با ابوخلیل جهانی تر و بیشتر متمایل به موسیقی جز است. علاوه بر سولونوازی هایش در آلبوم هایی مثل Barzakh و The Incredible Tale of Love  در آلبوم Thimar با موزیسین های مشهوری چون جان سورمن و دیو هالند و در Madar به هم نوازی با جان گاربارک و شجاعت حسین خان پرداخته است. آلبوم های زیبایی مثل Astrakan Cafe و The Astounding Eyes Of Rita نیز درقالب تریوی انور براهم منتشر شده و در نهایت براهم در آخرین و کامل ترین پروژه ی خود با نام Souvenance بسیاری از موزیسین های موسیقی جز و کلاسیک را با خود همراه کرده است.

ببینیند اجرای زنده ی قطعه ی “چشمان حیرت انگیز ریتا” را، اثری از انور براهم


مشروع لیلی

حامد سنو، وکالیست گروه مشروع لیلی

حامد سنو، وکالیست گروه مشروع لیلی

یکی دیگر از چهره های برجسته ی موسیقی مستقل و آلترنیتیو لینان، گروه مشروع لیلی (لیلا) است. موسیقی مشروع لیلی گستره ای را در بر میگیرد که هم شامل موسیقی پاپ راک و آلترنیتیو راک بوده و هم گاهی به بلوز و جز کشیده می شود. این گروه، نخستین گروه راک عربی است که تصویرش روی جلد مجله ی رولینگ استون به چاپ رسید و این می تواند حاکی از توجه ویژه ی آمریکایی ها که خود بهترین نمونه های موسیقی آلترنیتیو راک را پرورش داده اند، به این تازه نفس های لبنانی باشد. از مشروع لیلی تا کنون سه آلبوم با نام های Mashrou’ Leila 2009، El Hal Romancy 2011 و Raasuk 2013 منتشر شده است.

بشنوید قطعه ی Inni Mnih را از گروه مشروع لیلی


تریو جبران

تریوی جبران

تریوی جبران

از این سه برادر عود نواز، قبلا در وبلاگ حرف زده ایم. آنها اهل یک خانواده ی ثروتمند و هنردوست فلسطینی هستند، مادرشان خواننده ی “مواشحات” (شعرهایی که متعلق به قسمت عربی اسپانیا یا همان آندلس هستند) و پدرشان نیز یک سازنده ی ساز معروف در دنیای موسیقی عرب است. آنها با آلبوم Tamaas در سال 2002  شروع کردند و با Majaz در سال 2007 به شهرت و اعتباری جهانی دست یافتند. آخرین اثر آنها به نام AsFar در سال 2011 به همراه ظفیر یوسف منتشر شده است.
موسیقی برادران جبران، فضای غالب موسیقی سنتی اعراب خاورمیانه را دارد. ملودی ها و ریتم ها بازسازی زیادی نشده اند. موسیقی، به ژانر غربی خاصی نزدیک نمی شود (به جز Jazz، آن هم نه تا حدی که فضای عربی کار از میان برود) و خصیصه ی آثارشان را تنظیم ها و هم نوازی های شگفت انگیز سه عود در کنار هم مشخص می کند. جبران ها با آثارشان، هم برای ارتقای چهره ی موسیقی عربی، هم فلسطین و هم ساز عود تلاش می کنند.

ببینید اجرای زنده ی قطعه ی Masaar را از تریوی جبران


مارسل خلیفه

مارسل خلیفه

مارسل خلیفه

مارسل (مرسیل) خلیفه ی کهنه کار، در موسیقی عرب یک چهره ی کلاسیک، آکادمیک و بسیار محبوب است. آثار خلیفه به چند بخش تقسیم می شوند. کارهای ارکسترال و کّرال که بخش اعظم و مهم کارهای او هستند و علاوه بر اجراهایی که در آلبوم های ماندگاری نظیر “احمد العربی” و “سمفونی شرق” با حضور خود خلیفه انجام شده، توسط ارکسترهای دیگری نیز بارها روی صحنه رفته است. کارهای دیگر خلیفه شامل دوئت های عود نوازی، آواز با ارکستر و کارهای سنتی و فولکلور عربی می شوند که جزو کارهای اولیه ی او قرار می گیرند. مارسل در Amchit لبنان به دنیا آمده و با وجود تورها و اجراهای متعددی که در قاره های مختلف جهان داشته هنوز در شهر کودکیش ساکن است. همسرش “یولا خلیفه” آهنگساز و خواننده است و هر دو پسرش، رامی و بشّار موزیسین. رامی پیانیست است و بشُار در زمینه ی موسیقی الکترونیک فعالیت می کند.
آثار مرسیل خلیفه از مهم ترین آثار موسیقی عربی، از نظر غنای موسیقی و پیوند با فرمت موسیقی کلاسیک غربی محسوب می شوند. او جایزه های متعددی را به پاس آثار و اجراهای مختلفش از فستیوال ها و مجامع مختلف دریافت کرده که از این بین می توان به جایزه ی هنرمند صلح یونسکو در سال 2005، مدال ملی فلسطین در سال 2001 و جایزه ی فستیوال موسیقی فولکلور آمریکا در سال 1975 اشاره کرد.

بشنوید قطعه ی “مادرم”(Ommi) را از مارسل خلیفه


Youssra El Hawary
یُسرا الهواری، آکاردئونیست و خواننده ی دوست داشتنی مصری در سبک Indie Arabic است. کارهای یسرا فرمی مستقل و نو از موسیقی عربی است که با در بر گرفتن مضامینی اجتماعی و گاها سیاسی و نمایی فانتزی و دلنشین توانسته جایش را خیلی زود در دل خیلی از علاقمندان به موسیقی عربی باز کند. ویدئویی که از او می بینید با نام El Soor (دیوار) ترانه ای است زیبا که به موقعیت سرشار از تناقض و عجیب مصر پساانقلابی و پساکودتایی می پردازد. از یسرا به زودی آلبومی با عنوان “صوتها” منتشر خواهد شد.


Saadi
هنرمند سوریه ای ساکن نیویورک، بشرا السعدی موسیقی خود را یک موسیقی آرام، اما با این وجود منشعب از ایندی پاپ، نئو رمانتیک، شوگیز، پست پانک و خیلی چیزاهای دیگر می داند! البته در میان همه ی این ها نباید فراموش کرد که همه ی این صداها از حنجره ی یک دختر عرب بیرون می آید، پس نباید تعجب کنید اگر جاهایی موسیقی ایندی پاپ بشرا السعدی به شدت به سمت موسیقی عربی لیز می خورد! آثار او را از طریق Bandcamp او بشنوید.


Alsarah

الساره خواننده، آهنگساز و اتنوموزیکولوژیست متولد#سودان است، که سالهای نوجوانیش را در یمن سپری کرد و سپس در بحبوحه ی جنگ داخلی یمن در سال 1994 به آمریکا مهاجرت کرد و تحصیلات تجربیات موسیقایی خود را بصورت جدی آغاز کرد.
او حالا ساکن نیویوک است و با پروژه های بسیاری از قبیل The Nile Project همکاری کرده و در زمینه ی موسیقی های فولکلوریک و World و آمیزش آنها با المان های روز موسیقی فعالیت می کند. هم چنین الساره همراه با چند موزیسین سودانی، در پروژه ی Alsarah and the Nubatones موسیقی و رقص بومی و فولکلوریک #شرق_آفريقا و کشورش سودان را با موسیقی هایی چون رگه، House و الکتروپاپ در هم آمیخته که حاصل آن آلبومی است به نام Silt که در سال 2014 منتشر شد و حال و هوای پر جنب و جوش، تلفیقی و ریتمیکش، حسابی حال آدم را خوب می کند.


Ibrahim Maalouf

ابراهیم معلوف، نوازنده ی ترومپت لبنانی ساکن پاریس است. علاوه بر قدرت نوازندگی فوق العاده، معلوف معمولا تم های عربی را در آثار خود پیاده می کند و یکی از سردمداران سبک Ethno Jazz (جز قومیتی) و Oriental Jazz (جز شرقی) است. او امسال دو آلبوم Red & Black Light و Kalthoum را منتشر کرد که اولی اثری مستقل و تازه است و دومی به یاد ام کلثوم، خواننده ی افسانه ای مصر ساخته شده و در واقع بازسازی قطعه ی “هزار و یک شب (الف لیله و لیله)” ام کلثوم  و برگردان آن به سبک Jazz است.


Saad Massi
سعاد را با صدای زیبا، لهجه ی عربی/فرانسوی و گیتار همیشه بر دوشش می شناسند. این خواننده ی 43 ساله ی الجزایری که در جوانی در یک گروه راک عضویت داشت، پس از ترک کشورش در دهه ی 90 به پاریس رفت و موسیقی مختص خودش، یعنی آمیزه ای از موسیقی عربی، کانتری، فولک و موسیقی World را پایه گذاری کرد. آخرین کار سعاد ماسی با عنوان El Mutakallimun امسال منتشر شده است.


Ghalia Benali
غالیه بن علی، هنرمندی سه وجهی است: موزیسین، خواننده و رقصنده! صدای غالیه از قوی ترین صداهای دنیای موسیقی کنونی عربی است و بازخوانی او از آثار ام کلثوم، از بهترین بازخوانی های آنهاست است.


المربع (El Morabba3)

گروه آلترنیتیو/پست راک المریع، گروهی است از عمّان که در سال 2009 آغاز به کار کرد. آلبوم المربع آنها از بهترین نمونه های صداهای مستقل و تازه در موسیقی راک خاور میانه است.


Collage9

  • همراهان عزیز پاراساندر، آدرس Channel تلگرام ما را که حتما دارید؟:

https://telegram.me/parasounder1

همراه با انتشار این یادداشت روی وبلاگ، به مدت 10 روز از شنبه 9 آبان ماه شما را هر روز به چند قطعه ی زیبای عربی (از سبک ها و دوره های مختلف) مهمان خواهیم کرد. ممنون از همراهیتان.

Max Richter – SLEEP 2015

folder

حتی آن روح که نقاب خواب بر چهر ه کشیده، به سختی در کار است و کمک می کند تا چیزی در جهان ساخته شود.

هراکلیتوس، قطعات

اثر تازه ی ریشتر، یکی از طولانی ترین قطعات موسیقی کلاسیک/نئوکلاسیک، به گفته ی خودش یک لالایی 8 ساعته است. این پروژه ی عجیب، یک نسخه ی 1 ساعته هم با نام from SLEEP دارد که برای کسانی که حوصله ی 8 ساعت موسیقی را ندارند منتشر شده. البته گمان نکنید که همه ی آلبوم را باید در حالت بیداری بشنوید، مکس ریشتر SLEEP را برای آن 8 ساعتی ساخته که در خواب به سر می برید!

همراه با این آلبوم یک Booklet هم توسط لیبل آن یعنی دویچه گرامافون منتشر شد که متنی که در زیر می آید ترجمه ای است از این بوکلت. این معرفی نامه شامل قسمتی از توضیحات خود ریشتر،  یادداشت تیم کوپر بر این آلبوم و قسمتی از مصاحبه ی دکتر دیوید ایگلمن، نوروساینتیست با مکس ریشتر است.

11140289_10153860017453943_1973222611229761513_n

مکس ریشتر- SLEEP یک لالایی هشت ساعته است.

این گردباد زندگی-بسیار کوتاه، بسیار سریع… زمانی که به فرزندانم نگاه می کنم در شگفتم که آنها کجا آرامش را خواهند یافت… آن لحظاتی که آنها عادت داشتند مانند کودکان کوچک، با بازوان گشوده به جهان اعتماد کنند.

من مدتها می خواستم تا چیزی بسازم تا بلکه آنها را آرام کند، بنابراین این آلبوم لالایی شخصی من برای جهانی پریشان است-مانیفستی برای روند آهسته تری از “بودن”.

SLEEP قطعه ای است برای آنکه در طول شب شنیده شود. من امیدوارم که مردم با شنیدن آن به خواب روند، چون این پروژه همچنین یک اکتشاف شخصی است درباره ی اینکه چگونه موسیقی متقابلا بر روی خودآگاهی اثر می گذارد-جاذبه ای دیگر برای من. ما نسبت به انجام هر کار دیگری، زمان بیشتری را در خواب می گذرانیم، که در متوسط زندگی این زمان به اندازه ی چند دهه است. چه بخش مععجزه آسایی از زندگی ماست،این حالت انگیزش معلق که بین بودن و نبودن وجود دارد.(شخصا برای من، جایی است که تمام کارهایم را عملا در این حالت می سازم.) اینجا چه اتفاقی برای موسیقی می افتد؟ آیا راه هایی به جز در حالت بیداری وجود دارد که در آن موسیقی و خودآگاهی بتوانند اثر متقابل داشته باشند؟ آیا موسیقی می تواند بعنوان خالق یک فضای مشترک حقیقی عمل کند؟

من پیوسته درباره ی سبک ها اجرا در موسیقی کلاسیک کنجکاو بوده ام، قواعد سفت و سخت ما که امر می کند چه نوع موسیقی را و چگونه می توان تحسین کرد. در اروپا طی قرن اخیر پیچیدگی و عدم دسترسی به موسیقی با خلاقیت و آوانگاردیسم معادل شد، و در نتیجه ما چیزی را در این راه از دست دادیم. مدرنیسم، کارهای حیرت انگیز بسیاری به ما داد. ولی ما لالایی هایمان را گم کردیم. ما یک قسمت مشترک آوایی را [بین همه ی فرهنگ ها] از دست دادیم. شنوندگان این نوع موسیقی نیز در نتیجه به تدیج کاهش یافتند. تمام قطعات من در چند سال اخیر مانند SLEEP در جستجوی این بودند. این یک موضع سیاسی بسیار عمیق از جانب من است.

من SLEEP را بعنوان مجموعه ای بزرگ از واریاسیون ها ساختم- من عاشق سبک های واریاسیون هستم، چرا که به تو اجازه می دهد با هویت، خاطره و تکرار بنوازی- و در این مورد واریاسیون های گلدبرگ باخ برایم اهمیت داشتند که به ظاهر برای درمان بی خوابی مردی در آن زمان ساخته شدند. من همیشه سعی می کنم تا موسیقی ام را به حداقل سادگی تقلیل دهم، و در SLEEP بیشتر از قبل در صدد آن بودم، انتخاب تنها یک مجموعه ی زهی، آواها، ارگ، پیانو و ابزار الکترونیک برای ابداع حجمی از دنیای صدا- من نمی خواهم تا مردم را از طریق این مصالح از سیر و سفر موسیقایی شان خارج کنم.

ما عادت کرده ایم که یک قطعه موسیقی باید “تم”ـی داشته باشد. ماده ای که موضوع و اصل کار قرار می گیرد. در SLEEP در عوض “تم” سعی کرده ام که تجربه ی شنونده را-چه خوابیده، چه بیدار- مرکز قطعه قرار دهم. بنابراین تم این کار، تجربه ی شنونده از آن است و مصالج موسیقایی چشم اندازی است که او در آن مسکن می گزیند. به دلیل مشابه، موسیقی در این کار بر جنبه ی در هم تنیده ی گوش دادن تکیه دارد، که مرتبط می شود با سنت امبینت/الکترونیک و موسیقی Drone بر پایه ی گیتار. مناظر رویایی، کرانه ی دیگری که با ابزار موسیقی ای که به کار برده ام رسم می شود، علاقه ی دیرین من به موسیقی چندآوایی دوره ی الیزابت انگلستان است. من تمام این تاثیرات را می بینم که در SLEEP جذب شده اند، مثل اینکه این کار خودش درباره ی موسیقی رویاپردازی می کرد.


max2
تیم کوپر- مکس ریشتر گفته:«فرآیندخواب، همیشه برای من یک چیز جذاب بوده… بعنوان یک کودک، محبوب ترین فعالیت من همین بود. اغلب به آهنگسازی بعنوان یک فعالیت رویاپردازانه نگاه می کنم و اگر بتوانم، 23 ساعت روز را خواهم خوابید!»
نسخه ی کامل Sleep یک کار هشت ساعته است که شنونده باید آن را در یک نوبت گوش دادن بشنود و تجربه کند. از ابتدا تا انتها، در حالیکه به خواب رفته است. نسخه ی یک ساعته ی Sleep با نام from SLEEP اما بر عکس، برای آن ساخته شده تا در بیداری شنیده شود. مکس در این باره گفته است: «آنها[نسخه ی هشت ساعته و نسخه ی یک ساعته] دو چیز مجزا از هم هستند.»
SLEEP در تمامی ابعاد یک اثر خارق العاده است. با این وجود، از نظر موسیقایی در فرمت آشنای مکس ریشتر جای می گیرد، مثل بیشتر کارهای او، ولی نه همه ی آنها، المان های اصلی در این اثر نیز پیانو و سازهای زهی هستند. همراه با کیبورد، ابزار الکترونیک و صدای انسان. مثل بیشتر کارهای او ولی نه همه ی آنها، SLEEP هم بر مرز محو شونده ی بین ژانرهای مختلف موسیقی می ایستد. در نگاه اول SLEEP یک اثر آرامش بخش به نظر می رسد-همانطور که از اثر انتظار می رود تا شنونده هنگام خواب آن را گوش کند- اما با این وجود، قضیه کاملا متفاوت است.
ریشتر که کارهایش گستره ای از موسیقی برای فیلم و تلویزیون تا اپرا و باله و کارهای تحسین برانگیز انفرادی را در بر می گیرد، می گوید: «من این حس را که آگاهی و ذهن آگاهم غایب شده و به سفر می رود و چیز دیگری جای آن را می گیرد، دوست دارم… این قطعه تلاشی است برای یافتن پاسخ به این سوال که آیا این فضا[غیاب آگاهی] می تواند جایی برای زندگی موسیقی باشد یا نه، و اگر اینگونه است تفاوت آن با گوش دادن به یک اثر یا اجرای موسیقی در حالت هشیاری چیست.»
برای او این کار یک بررسی و تحقیق درباره ی فرآیند “خواب” بود: تجربه ای برای اینکه ببینیم ما موسیقی را در حالات متفاوت هشیاری چگونه تجربه می کنیم- و اگر ممکن باشد کشف اینکه آن را در حالت خواب و حالت بیداری چگونه درک می کنیم. او می گوید: «من کنجکاوم که بدانم هنگامی که با موسیقی خوابمان می گیرد، آن را خواهیم شنید یا بصورت متفاوتی تجربه خواهیم کرد… این ها مجموعه ای از پرسش ها هستند، آیا تفاوتی بین “گوش دادن” به یک موسیقی و “شنیدن” آن هست؟ آیا اصلا چیزی به نام “گوش دادن” به موسیقی هنگامی که خوابیده ایم وجود دارد؟ چرا که ما در حالت خواب آن حالت آگاهانه را از دست می دهیم.»
مکس در طول ساخت آلبوم با نوروساینتیست برجسته ی آمریکایی، David Eagleman درباره ی مکانیزم به خواب رفتن ذهن و راه هایی که موسیقی از طریق آنها می تواند فعل و انفعالاتی را انجام دهد مشورت می کرد. کسی که قبلا نیز در اپرای Sum در Royal Opera House لندن با او همکاری کرده بود. ایده های دیگری که به گفته ی خود مکس، این اثر را تغذیه می کرد، شامل مفاهیم موسیقایی ای بود که موجب تحریک احساس خاص یا حتی یک پاسخ فیزیولوژیک می شوند: «مثل مجرایی از یک وضعیت هشیاری به دیگری». این مفاهیم موسیقایی موسیقی کلیسا، لالایی ها، موسیقی های آیینی، مذهبی، دران، موسیقی امبینت و حتی موسیقی ترنسی که محبوب کلاب باز هاست را در می گیرد، گرچه او هیچکدام از این سبک ها را به طور خاص گوش نمی دهد و می گوید که ترجیح می دهند تا “با یک لوح پاک” آهنگسازی کند.
از دیگر سوابق این اثر، می توان به واریاسیون های گلدبرگ باخ اشاره کرده که گمان می شود توسط سفیر روسی به دربار ساکسون ها و کنت کیسرلینگ فرمان می شود تا بی خوابی این سفیر روس را درمان کند. ریشتر در اینباره می گوید: «داستان خوبی است اگر چه ممکن است دروغ باشد. اما برای من اهمیت ندارد اینکه حقیقت داشته باشد یا نه… آنچه برای من جالب توجه است ایده ی باخ برای انتخاب فرم “واریاسیون”-سفر کردن به جاهای متفاوت از طریق یک چشم انداز آشنا- است. این چیزی است که من همیشه در تمام کارهایم انجام داده ام. همواره به واریاسیون علاقمند بوده ام.»

max1
مغز یک تکه سخت افزار است که می تواند در این دو حالت کاملا متفاوت زندگی کند. می تواند در یک حالت یک جاروبرقی باشد و در حالت دیگر یک غذاساز! و در واقع باید گفت که کار زیادی می برد تا مغز “چیزها” را تماما از یک حالت به حالت دیگر انتقال دهد. این چرایی آن است که به هر صورت مردم می توانند در هر دوی این حالات گیر بیفتند. نصف در یکی و نصف در دیگری. برای مثال در راه رفتن هنگام خواب، چرا که گذار عظیمی برای مغز لازم است تا همه چیز را تغییر دهد.
وضعیت خواب، مثل این است که مغز شما چیز کاملا تازه ای را شروع می کند. اما هنوز این پنجره به سمت حواس وجود دارد، بنابراین آنچه که می شنوید می تواند درون رویای شما وارد شود. همه ی ما این تجربه را داریم، برای مثال هنگامیکه ساعت کوکی شما شروع به زنگ زدن می کند و این اتفاق به جزئی از روایت رویای شما بدل می شود. این بدان دلیل است که مغز، قصه گوی بسیار خوبی است بطوریکه هر سیگنالی که به او می رسید، چه درونی و چه بیرونی- و بیشتر چیزهای درونی، تنها Noise/سرو صدا هستند- مغز یک فرمان روایی/قصه گویی بر آنها اعمال می کند.
دیوید ایگلمن، نوروساینتیسیت
در مصاحبه با مکس ریشتر، 2015


چه می شود اگر به خواب روی
و چه می شود اگر به خواب رویا بینی،
و چه می شود که در رویاهایت
به بهشت اندرون شوی و در آن جا
شاخه گلی زیبا و شگفت را بچینی،
و چه می شود اگر آن هنگام که بر می خیزی
آن شاخه ی گل در دستان تو باشد؟
آه، پس از آن چه؟

Samuel Taylor Coleridge
Biographia Literaria 1817
Biographia Literaria, 1817Samuel Taylor Coleridge,
Biographia Li

.

Arambolla: Ancient Future Music!

اگر موسیقی قرار نیست ما را به رقص آورد، پس افسرده جانی ما را چه چیز خواهد شست و در خود غرق خواهد کرد؟ آن کدامین هوا، کدام ذره، کدام غبار، کدام شراره ی سوزان آتش است که بتواند در دورترین برزخ  بی آب و علف و خشکیده ی روح انسانی نفوذ کند، و همچون بارانی زندگی بخش بر ریشه های غمگین و بوته های ترد و شاخه های شکسته ی این بیابان آتشبار، ببارد و ببارد، جز نوای تسکین دهنده و در عین حال شوراننده ی تکه ای موسیقی؟ می توان آیا درمان دیگری برای دردهای تنهایی انسان یافت؟ آیا براستی خیال انسان از بابت گوش هایش بی اندازه راحت نیست؟ آیا تنهایشان نگذاشته؟ برده های معصوم و بی زبان ما، این بی دفاع ترین اعضای بدن آدمی که در برابر هر آنچه بدو حمله ور می شود دست هاشان همزمان به نشانه ی تسلیم بالاست. چه بی تفاوت است انسان نسبت به آنچه بدان گوش می سپارد. کاش نیوشیدن چون نوشیدن بود: تلخ ها و شورها و ترش ها و شیرین ها و تند ها و گس ها در همان نخستین چشیدن به قوه ی مدرکه ی انسان راه باز می کرد و ای کاش همانگونه که زهر ها و سم های تلخ و بدمزه، بی آنکه قصدی در کار باشد از دهان به بیرون تف می شوند، تمام صداهای زهرآگین و بیمارکننده در همان ابتدای راه حمله به گوش های عزیزمان، سقط می شدند.

Photoshoot for Arambolla music band in Moscow, Russia, 2014.

اگر به نقش شانس و احتمال در زندگی معتقد باشیم، می توان به نوعی تشکیل گروه Arambolla را هم حاصل یک تصداف دانست. وقتی که Roy Smila و Ofir,J Rock اسرائیلی، در سفرشان به آرامبول هندوستان، Davide Swarup ایتالیایی را در یک چایخانه ملاقات می کنند و ایده ی ضبط یک اجرای زنده در یکی از جنگل های هندوستان همانجا کلید می خورد. Roy و Ofir هر دو عضو گروهی به نام Anna RF هستند که خود را اینگونه توصیف می کند: Electro – Ethnic – Reggae group! در Anna RF همه چیز، از شرق و غرب گرفته تا عربی و عبری در هم می آمیزد. چنین ذهنیتی در ملاقات با Davide Swarup اما کمی رام تر می شود و تلفیقی هنرمندانه و به جا از موسیقی به نمایش می گذارد که قابل مقایسه با آش شله قلمکار Anna RF نیست! همه چیز در Arambolla در حال جنب و جوش است، آرام آرام بر ذرات هوا می لغزد و پیش می رود.

Photoshoot for Arambolla music band in Moscow, Russia, 2014.

برای یک گروه که بر پایه ی Improvisation شکل گرفته، آنچه قوت اصلی محسوب می شود اجرای زنده است. این قدرت بیان نوازندگان در اجراهای زنده و هماهنگی آنهاست که شنونده را به وجد می آورد و او را با موسیقی همراه می کند، اگرنه امروزه آماتورترین کارها را در کوچکترین استودیوها می توان به شنیدنی ترین و هارمونیک ترین قطعات تبدیل کرد. Arambolla و نوازندگانش نیز از همین جرگه اند، سازهاشان را می شناسند و آنها را برای خلق لحظاتی بی نظیر در خدمت یکدیگر قرار می دهند.

Photoshoot for Arambolla music band in Moscow, Russia, 2014.

Ofir J.Rock نوازنده ی گیتار گروه و کسی که هر از گاهی صدا و ناله هایش را در کارهای Arambolla می شنویم، پروژه ای به نام MASALA را قبل از این شروع کرده و در قالب World Music فعالیت می کند. Davide Swarup از پیشگامان ساز عجیب Hang است، سازی که تا قبل از این در کنار کمانچه و گیتار ننشسته بود، و چه کسی فکر می کرد تا این حد با آنها هماهنگ و هم صدا شود؟ Davide در سال 2005 شروع به نواختن Hang کرد و دو سال بعد نخستین آلبومش را که شامل 69 دقیقه سولونوازی Hang بود منتشر کرد. بار ملودیک کارهای Arambolla اما به دوش کمانچه نواز این گروه یعنی Roy Smila است. اسرائیلی ای که خیلی بهتر از بسیاری از ایرانی ها “کمانچه ی ایرانی” را می نوازد! Roy که خود نماد یک تلفیق شرق در شرق است (پدر تونسی و مادر هندی دارد و خود زاده ی اسرائیل است) علاوه بر عضویت در Anna RF و نوازندگی در این گروه عجیب و غریب، گروه Faran را نیز پایه گذاری کرده که در آن به همراهی عود و سازهای کوبه ای، کارهایی تولید می کند که می توان آن را چیزی بین موسیقی سنتی ایرانی و موسیقی عربی دانست. چیزی که نظیرش چه در ایران و چه در کشورهای عربی و ترک زبان، کم نیست. اما اوج کار Roy را بی شک در Arambolla می توان شنید. جایی که کمانچه اش را در میان تار و پود گیتار و Hang پرواز می دهد. او از سال 2003 نواختن کمانچه را آغاز کرده و نزد امامیار حسن اف، ویرتوزوی کمانچه ی آذربایجان شاگردی کرده است.

بشنوید قطعه ی Magic Tikka را از Arambolla:

Arambolla موسیقی خود را Ancient Future Music می نامد. از فریب این عبارت که بگذریم، چیزی که اهمیت دارد نقش موسیقی آکوستیک و سازهای ساده و قدیمی در موسیقی امروز و راضی نگه داشتن مخاطب امروزین است. با روی کار آمدن موسیقی الکترونیک از قرن بیستم، جفاهای بسیاری به موسیقی و سازهای آکوستیک شد. این مسئله از جهتی برای پیشرفت موسیقی نوپای الکترونیک و تکامل و پیشرفت ابزار نوین موسیقی ضروری بود. موسیقی الکترونیک، تنها ادامه ی مسیر پیشرفت خط موسیقی نبود، بلکه به عنوان یک خط تازه، یک نگاه نوین در کنار خط قبلی و به موازات آن تلقی می شد. یک دید جدید به کل پیکره ی هنر موسیقی، یک زیبایی شناسی مدرن و یک ترکیب تازه از عناصر موسیقایی، اینها چیزهایی بود که با ورود “برق” به دنیای موسیقی آغاز شد و روز به روز نو تر شد و جامه عوض کرد و به زمینه های بیشتری ورود کرد. بحث بر سر تقابل و ترکیب موسیقی های آکوستیک و الکترونیک از حوصله ی این نوشته خارج است اما این سوال هم چنان پابرجاست که ارزش این موسیقی ها برای انسان امروز چیست؟ Roy و Ofir دو تن از اعضای Arambolla در یک روستای کویری در اسرائیل زندگی می کنند، به دور از تکنولوژی و ثروت عظیم شهرهای اسرائیل. اسم نخستین آلبومشان هم Live In The Jungle است و همانطور که گفته شد اثری است که واقعا در جنگل ضبط شده. حالا رسیدیم به جایی که می شود همه ی قطعات پازل را کنار هم گذاشت و این سوال را برای انسان، این سوژه ی تکه تکه، پاسخ داد: شاید یک تکه از ما هنوز هم دلش می خواهد برود جایی دور از خانه های سیم پیچی شده ی شهری، برود توی جنگل، یا توی صحرا، حیوان بشود دوباره و نقاب شهریش را گوشه ای چال کند و بدن رخوتناک و خسته اش را تکان بدهد و با عضلات شل و بی مصرفش در پناه آسمان، بی پروا برقصد. براستی هم، اگر موسیقی قرار نیست ما را به رقص آورد، پس افسرده جانی ما را چه چیز خواهد شست و در خود غرق خواهد کرد؟!


پ.ن: علاوه بر شنیدن موسیقی Arambolla رقص زیبای Cristina در ویدئوهاشان نیز چیزی است که نباید از دست داد.

Melancholic Piano!

«ویژگی های ذهنی خاص بیماری ماخولیا، عبارتند از نوعی حس عمیق و دردناک اندوه، قطع علاقه و توجه به جهان خارج، از دست دادن قابلیت مهرورزی، توقف و قبض هرگونه فعالیت، و تنزل احساسات معطوف به احترام به نفس تا حد بروز و بیان سرزنش، توهین و تحقیر نفس، که نهایتا در انتظاری خیالی و موهوم برای مجازات شدن به اوج خود می رسد… فرد ماخولیا می داند چه کسی را از دست داده، اما نسبت به “آن چیزی که در او از دست داده” بی خبر است… در سوگواری، این جهان است که فقیر و تهی گشته است و در ماخولیا، خود یا نفس فرد… مسئله صرفا آن است که او در قیاس با دیگرانی که گرفتار ماخولیا نیستند چشمان تیزتری برای رویت حقیقت دارد. هنگامی که او بر اساس حس حاد و شدت یافته ی انتقاد از خویش، خود را فردی حقیر، خودخواه، نادرست، ابن الوقت توصیف می کند که یگانه هدفش پنهان ساختن نقطه ضعف هایش بوده است، تا آنجا که ما می دانیم این احتمال می رود که وی تا حد زیادی به فهم سرشت خویش نزدیک شده است، یگانه مایه ی تعجب ما آن است که چرا آدمی باید نخست بیمار باشد تا سپس بتواند گیرنده ی حقیقتی از این نوع باشد؟»

زیگموند فروید، ماتم و ماخولیا

سطور بالا تکه هایی بود در وصف یک مالیخولیایی، به زبان فروید. اما چیزی که در ادامه می خواهم بگویم ارتباط چندانی به فروید و ماهیت روانکاوانه ی یک فرد مالیخولیایی نخواهد داشت. اینجا باید متن علمی مان را قطع کنیم و پرشی به سمت و سویی دیگر بکنیم. جایی شاید بدون کمترین ارتباطی به گفتمان عقلی و قیاسی روانکاوانه. جایی که چند عدد پیانیست خواهیم داشت و سازشان را. و آدم هایی عادی که موسیقی های عادی گوش می کنند و وقتی در حیاط خلوتشان بصورت اتفاقی یک قطعه و شاید فقط یک صدا، یک نت، می شنوند، ناگهان در خودشان فرو می روند.در آنجا چهره ی رنگ پریده ی افلاطون نمایان می شود که بدون آن که لب تکان بدهد انگار با آن آدم ها حرف می زند:

و اگر روح در شرف شناخت خود است،

باید به درون خویش خیره شود.

در این متن، ما همان آدم های عادی هستیم که به همراه همان چند عدد پیانیست، و در حالیکه به فروید و افلاطون لبخند می زنیم و دستشان را می گیریم و دهانشان را می بندیم و گوش هاشان را باز می کنیم، چنین ادعایی خواهیم داشت: “این صدای پیانو…می تواند همان ماخولیایی باشد که حرفش را می زنند!”

Greg+Hainesخب، همین اول باید تکلیفمان را با موسیقی ملنکولیک(ماخولیایی) مشخص کنیم. این واژه نه دلالت به ژانر خاصی دارد و نه به یک دوره ی موسیقی خاص. می توان رمانتیسیست هایی را هم از دو قرن پیش، مثل شوپن و شوبرت گاهی داخل این کلمه چپاند. اگر Melancholic Music را گوگل کنید، برای شما گروه ها و قطعات مختلفی را ردیف خواهد کرد که ارتباطشان با هم شاید چندان مشخص نباشد. Radiohead و Anathema و ShamRain و Katatonia و Blackfield را از دنیای راک و متال پیش رویتان می گذارد و Olafur Arnalds و Dustin O’halloran و Nils Frahm را در گروه پیانو/الکترونیک به شما معرفی می کند. اینجا ما مشخصا با یک Mood طرف هستیم. برانگیزاننده ی یک وضعیت خاص در شنونده که شاید چندان هم مشخص و قابل تعریف و بیان نباشد. نمی شود آن را صرفا “موسیقی غمگین” نامید و خلاص. حتی به کاربردن واژه ی Depressive هم برای آن ور آبی ها چندان با ملنکولیک جور در نمی آید. شاید اصلا واژه ای من در آوردی باشد که هم اشاره به اندوه و غم و سرمای موسیقی داشته باشد و هم به نوعی از تک تک آنها فرار کند. به هر صورت، درباره ی این واژه هم، سوبژکتیو شدن آن را طی قرن ها و سال ها شاهد هستیم: در قرون گذشته ماخولیا معنایی صرفا پاتولوژیک و فیزیکی داشت، به مرور به ابعاد روانی اش هم توجه شد و گستره ی وسیع تری را دربر گرفت، و حالا هم که مثل خیلی چیزهای دیگر تبدیل به یک Mood شده است. بسیار خب، اما این موجب نمی شود این برچسب را دور بریزیم و آن را بطور کامل نفی کنیم. ما هم همراه این بازی خواهیم شد تا موسیقی هایی که برای نامیدن و دسته بندی شان واژه ای نمی یابیم[علی الخصوص، در زمانه ی حاضر که میل دارد هر چیزی را، بزرگ و کوچک، دسته بندی و مدیریت کند و با یک “برچسب” هویتش را مشخص کند و به آن کارت شناسایی بدهد]، معرفی کنیم.

نمی دانم بگویم متاسفانه یا خوشبختانه، چون سلیقه ی موسیقی ما نمایانگر رفتار و خلقیات ما هم هست و در سطحی وسیع تر و افراطی تر، موجبات رکود و خمودگی جامعه را فراهم می کند، و در سطح فردی و هوشمندانه[و نه کاذب و نمایشی] نشانگر ظرافت و درونگرایی ما شرقی هاست، اما متاسفانه/خوشبختانه آرتیست هایی که به تم ملانکولیک در موسیقی شان علاقه نشان می دهند، از طرف ایرانی ها مورد استقبال قرار می گیرند. کافیست به تعداد هواداران گروهی مثل آناتما در جامعه ی راک ایران نگاهی بیندازید. همین رشته را بگیرید و تا گروه های دوم متال و فولک متالی که حتی در کشورشان هم به ندرت شناخته شده هستند ادامه دهید، می بینید که اصولا ایرانی ها علاقه ی عجیبی به تم های دپرسیو/ملنکولیک نشان می دهند و قطعات محبوبشان هم اغلب آن هایی است که از به قولی از همه دِپ تر است! این گفته ی استیون ویلسون(یکی از سردمداران این نوع موسیقی با کارهایی که به خصوص در گروه های پارکیوپاین تری و بلکفیلد و نو-مَن انجام می داد) در یکی از کنسرت هایش که “زیباترین موسیقی، غمگین ترینش است” شاید آویزه ی گوش خیلی از ایرانی ها شده باشد. مقصودم از ایرانی ها، مشخصا جامعه ی راک گوش کن ماست که به شهادت آمار بیشتر از آنکه به سمت شلوغی های پانک و ایندی و گرانج کشیده شود(بر عکس آمریکایی ها)، به سمت راک اتمسفریک/سایکدلیک و موسیقی ملنکولیک گرایش دارد. این هم شاید یک تفاوت عمومی باشد، ما اینطور نشئه می شویم و آنها آنطور! اما همه ی این حرف ها، جز یک سری بینش سطحی و اطلاعات زرد، چیز دیگری به ما نمی دهد. ما را به سمت چیز مشخصی نمی برد، این که چرا موسیقی ملنکولیکی که از آن سخن می گوییم، برای ما ایرانی ها تا این حد جذاب و هوش رباست، نیاز به مطالعات علمی و داده های مستند دارد و با دیده و شنیده نمی توان حرف را پیش برد. از این ها که بگذریم، قصد این نوشته که تا اینجا تنها سر مخاطب را درد آورده، آن است که چند پیانیست مالیخولیایی را با آلبوم هایشان به اختصار معرفی کند. کسانی که تبارشان به شوپن و رمانتیسیست هایی می رسد که سنت تازه ای را در پیانو نوازی و نوشتن قطعات موسیقی شبانه(نوکتورن) پایه گذاری کردند. کسانی که اسمشان را در این نوشته می بریم نمی توان وابسته به سنت نئو-رمانتیسیسم دانست، چرا که به میزان زیادی از دایره ی موسیقی علمی کلاسیک خارج شده اند و از حوزه های مدرنی مثل مینیمالیسم و موسیقی الکترونیک تاثیرات بسیاری پذیرفته اند. به عبارتی دیگر می شود آنها را سوار بر موج نئو-کلاسیکال دید، که خود البته واژه ی ناهمگنی است. اما باز هم اینجا متوقف نباید شد. از دیگ جوشان موسیقی پاپ هم باید گفت که در واقع وابستگی ناخواسته[ی برخی] به همین جریان است که آنها را از موسیقی جدی و سفت وسخت کلاسیک تا حد زیادی جدا می کند و باعث می شود تا آنها با توده ی مخاطبانشان راحت تر و به زبان نرم تر و ساده تری سخن بگویند. آن ها را به حیاط خلوتی دعوت بکنند و شبح مالیخولیا را به جانشان بیندازند!

Dustin+OHalloran+DustinODustin O’halloran پیانیستی آمریکایی است که از 7 سالگی موسیقی را با آغاز کرده. سال 1996 با همکاری Sara Lov یک گروه ایندی راک به نام Devics راه می اندازد که آخرین آلبومشان بر می گردد به سال 2006. سال 2011 هم پروژه ی الکترونیک/امبینتی را با همکاری آدام ویلتزی به نام A Winged Victory For The Sullen شروع می کند و باهم دو آلبوم تر و تمیز منتشر می کنند. داستین آهنگسازی چندین موسیقی فیلم را هم در کارنامه ی خود دارد که از جمله ی آنها به An American Affair و Breathe In و Marie Antoinette می توان اشاره کرد. اما این ها مهم نیست، اگر آنها را گوش نکردید هم نکردید. داستین 3 آلبوم انفرادی دارد که به هیچ وجه نباید آنها را از دست داد: Piano Solos و Piano Solos VolII و Lumiere. دو آلبوم اول سوییت هایی هستند که این پیانیست در ویلای شخصی اش در طبیعت ایتالیا آنها را ضبط کرده و سومی یک اثر نئوکلاسیکال که رنگ و بوی الکترونیک را هم تا حدی به خودش گرفته. شاید جالب باشد که بدانید برای تهیه ی آلبوم Lumiere از مکس ریشتر گرفته تا نیلز فرام، با داستین اوهالورن همکاری کرده اند. به عقیده ی من اما هنوز هم دو آلبوم Piano Solos با فاصله ی زیادی حرف اول را در بین آلبوم ها می زنند و از آن دسته کارهایی هستند که شنیدنشان هم برای کسانی که موسیقی کلاسیک دوست دارند و هم برای کسانی که در حوزه ی موسیقی پاپ دنبال کارهای ملنکولیک می گردند، ضروری تر از ضروری است.

Bosques+de+mi+MenteBosques De Mi Mente پروژه ای تک نفره است که از 2007 شروع شد و پرونده اش در سال 2014 بسته شد. درباره ی اسم اصلی این پیانیست اسپانیایی اطلاعاتی پیدا نکردم، اما خودش درباره ی آلبوم هایی که در قالب پروژه ی Bosques De Mi Mente در این هفت سال منتشر کرده، اینطور می گوید: «آلبوم اول(Toy Trains) تلاشی بود برای به خاطر آوردن چیزهایی از کودکی ام که از دستشان دادم… در آلبوم دوم (LoFi) امبینت را در زمینه ی کار تجربه کردم… و آلبوم سوم (Radio Blanco) که آخرین کار تریلوژی ای بود که بر اساس خاطرات کودکی و تحول بزرگسال شدن، در مادرید و دور از خانواده و دوستانم در تنهایی و دلتنگی ساخته شد. آلبوم Inocencia را بر اساس فصل های کتاب “شازده کوچولو” ساختم تا تجربه ی متفاوتی باشد…Nine days of Winter و Otono سولونوازی هایی بودند که در آنها زیبایی Improvisation را توانستم تجربه کنم… Colores حاصل تجربه های جدیدی بود که با Toy Strings و کیبورد داشتم… 20de Abril مینیمال ترین آلبومی بود که تا به آن روز منتشر کرده بودم… در سال 2013 برای تئاتری به نام Alli موسیقی ساختم با عنوان Sobre el olvido…نتیجه ی همکاری ام با گروه پست راک Gargle آلبومی با عنوان Absence شد که ترکیبی فوق العاده بود از دنیای پست راک/نویز و مدرن کلاسیکال.»

es una nube, no hay duda و No Sobreviviremos Otro Invierno آخرین کارهایی بودند که این موزیسین پرکار در سال 2014 منتشر کرد. پروژه را هم تعطیل کرد، چون علیه کارگردانی که بصورت غیرقانونی و بدون اجازه ی او از موسیقیش در فیلمی استفاده کرده بود شکایت کرد و در نهایت هم شکست خورد. اما با این حال در همین 7 سالی که فعالیت کرد توانست کارهای نسبتا زیادی را ضبط و منتشر کند. آثاری که اغلبشان شنیدنی از آب در آمدند و می توانند مدت ها گوش های مخاطب را به استخدام رسمی خود در آورند. پیشنهاد می کنم از Bosques De Mi Mente آلبوم های Inocencia و Otono و Absence را حتما گوش کنید.باقی با خودتان!

redim2اینکه بخواهیم کارهای جناب Ludovico Einaudi 59 ساله را بشماریم و درباره ی هر کدام توضیح بدهیم، تقریبا کاری است غیر ممکن و خارج از حوصله ی این نوشته ی کوتاه. او آنقدر آثار نوشته شده و ضبط شده دارد که حتی حوصله نمی کنید همه را گوش کنید. طیفی از آثار کلاسیکال، نئو کلاسیکال، نیو-ایج و World Music که از آهنگسازی فیلم سینمایی و سریال گرفته تا تبلیغات تلویزیونی را در بر می گیرد. اما مجموعه ی Islands که در سال 2011 و در 2 سی دی منتشر شد برگزیده ای از آثار سولونوازی پیانوی ایناودی است که می تواند شروع خوبی برای شنونده باشد تا با این پیانیست کار کشته ی ایتالیایی آشنا شود. Divenire، Primavera، Monday، High Heels و Oltramere از جمله قطعات بی مانند و شنیدنی لودوویکو ایناودی هستند که در مجموعه ی Islands هم حضور دارند.

Nils+Frahm++live+in+Japan+Photoدر بالا از 3 موزیسینی صحبت کردم که شاید بین دوستداران موسیقی ملنکولیک کمتر شناخته شده اند و ایرانی ها سراغشان نرفته اند و به قولی هنوز کشف نشده اند! درباره ی نام های بزرگ دیگری مثل Nils Frahm و Olafur Arnalds و Fabrizio Paterlini (علی الخصوص همگی در کارهای اولیه شان، که به این نوشته ارتباط پیدا می کند) آنقدر در صفحه ی فیس بوک و اینجا و آنجا مطلب پیدا می شود که تکرار دوباره ی سطور تعریف و تمجید از آنها انگار جز گزافه گویی چیزی نیست.(جالب است بدانید که فابریزیو پاترلینی صفحه ای در Soundcloud با نام Melancholic Piano دارد که در آن قطعاتی مالیخولیایی از خودش و دیگر موزیسین ها آپلود می کند.) همچنین پاراساوندر برای شنوندگان خوش خوراک پیشنهاد می کند سراغ کسانی مثل Jóhann Jóhannsson و Greg Haines هم بروند. و امیدوار است مجالی باشد تا روزی درباره ی آثار همه ی موزیسین هایی که اسمشان در این نوشته برده شد، مطلبی در خور و مناسب بنویسد تا به هنر کم و بیش رمانتیک آنها دِین خود را ادا کند.

در آخر برای دوستداران “پیانوی مالیخولیایی!” بعنوان نوعی توصیه ی عقلانی خواهم گفت که: هیچ گاه اجازه ندهند تا کمیت موسیقی ذهن آنهارا اشباع کند. عقیده ی نگارنده این است که کسی که برای مدتی تنها با یک قطعه ی موسیقی روزهایش را می گذراند و به آن عشق می ورزد و تمام روحش را به دست آن می سپارد و سعی می کند درباره ی بالا و پایین آن بیندیشد، از کسی که آرشیوش را تنها پر می کند و آلبوم ها را پشت سر هم فقط از نظر گوش خود می گذراند، چندین برابر گوش قوی تر و حساس تر و سلیقه ی اصیل تری خواهد داشت. علاوه بر این فاصله گیری از ترافیک آهنگ هایی که به خورد گوشمان می دهیم، نوعی حساسیت و پذیرش سنجیده تر را در تضاد با خواسته ها و سلایق تحمیلی بازار و سیستم، به عمل خواهد آورد. حالا داستان سولونوازی ها که بدتر است. باید با هر قطعه و هر آلبوم مدتی انس گرفت و در صورت لازم مدتی از گوش دادن به موسیقی فاصله گرفت و سراغ پروژه ی بعد رفت. چرا که به قول میشل فوکو: «بسیاری از عناصری که هدفشان در دسترس قرار دادن موسیقی است رابطه ی مارا با موسیقی ضعیف تر می کنند. در اینجا نوعی ساز و کار کمّی عمل می کند. نوعی ندرت رابطه با موسیقی می تواند آزادی گوش دادن به موسیقی و در نتیجه انعطاف پذیری شنیداری را حفظ کند. اما هر چه این رابطه بیشتر می شود(رادیو،صفحه،نوار) آشنایی ها و الفت های بیشتری ایجاد می شود، عادت ها تثبیت می شوند و آنچه بیش از همه متداول است، بیش از همه پذیرفتنی می شود و خیلی زود به یگانه چیز پذیرفتنی بدل می شود. به قول عصب شناسان “راهی هموار” باز می شود.»